دهه ی شصت می گذرد. صدایی از چپ ایران در نمی آید، تعداد زیادی باقی نمانده اند. نسلی در دهه ی هفتاد زاده نمی شود. دهه ی هشتاد اما داستان دیگری دارد. از سال ۸۲ به روشنی وجود چپ در دانشگاه ها حس می شود. حضور خاتمی در دانشگاه تهران؛ دیگر حضور چپ قابل انکار نیست. نشریات دانشجویی چپ در دانشگاه ها دیده می شوند، بعضی شان به هر شکل که شده یک "ستاره" در لوگوشان می گنجانند. عده ای فراموش می کنند که شاید روزی باید پاسخی برای عقایدشان داشته باشند!!! آن ها قطعا گناه کارند، چون آن گونه می اندیشند که بسیاری دوست نمی دارند. در مملکتی که هر روز دایره ی حاکمان تنگ تر می شود حساب آن ها که روشن است. زمان می گذرد، درگیری شان با نیروهای منتقد دیگر نیز بیشتر می شود و در انتها جمعی شان بازداشت می شوند. نه؛ آن ها آن نیروی سوم نبوده اند. داستان(توهم) تاثیر گذاری و نیروی سوم بودن خیالی بیش نیست.
فضای اجتماعی و فعالیت سیاسی بسته شده است، در حقیقت تقریبا فضایی باقی نمانده است. چه می توان کرد که به کمیته انضباطی نرویم و از تحصیل تعلیق نشویم؟ یا به اسارت نیروهای امنیتی در نیاییم و به دادگاه انقلاب نرویم و خود را آماده ی زندان احتمالی نکنیم؟ چه باید کرد یا چه می توان کرد؟ چه می توان کرد که در آن جمعی از عزیزان مان آسیب نبینند؟
پی نوشت ۱.
امیدوارم که تمام دانشجویان در بند به خصوص دانشجویان چپ آزاد شوند. یکی از شادی هایم در مدت کوتاه زندان این بود که مانند بسیاری که برای عوض کردن جای زندانی و زندان دار تلاش می کنند و به زندان می افتند نیستم، برای ویرانی زندان تلاش می کنم و از این جهت از بسیاری از زندانی های دیگر جلو ترم.
پی نوشت ۲.
از تمام دوستان و نزدیکانی که در مدت اسارت ام در ۲۰۹ نگران ام بودند و جویای احوال، سپاس گزارم. به شکل ویژه تر از سینا و فاطمه و مهدی و عماد و همه ی دوستان هم دانشکده ای ام، از احسان و هومن دلبندم، از امیر و عسل و همه ی دوستان هم فکرم، و از بازجوهایی که در مدت اسارت ام خبر مرگ مادر بزرگ ام را به من ندادند!!!! هر وقت تصور می کنم که اگر این خبر را در ۲۰۹ می شنیدم... نه، تصور نمی کنم! و یک شرمندگی پیش پدر عزیز و مادر مهربان و نزدیکانم باقی می ماند، به جای آن کسانی که باید شرمنده باشند من شرمنده شان ام، بابت تمام سختی هایشان.