محمد خاتمی رئیس جمهور سابق کشورمان را دوست ندارم. معتقدم او عمیقا فرصت سوزی کرد و مرد میدانی نبود که به آن وارد شده بود. اما مانند این ابله نیستم که مدام فریاد بزنم و به او فحش بدهم و برای خود این گونه هویت سازی کنم. هر چند که این چنین ابلهانی اصولا در کلام شان به همه فحش می دهند، بعد از مدتی کاملا می فهمی که با چه کسانی مخالف اند ولی نمی فهمی که چه در سر دارند. به کار بردن پی در پی الفاظ رکیک و خشونتی که در کلام شان هویدا است حال ام را دگرگون می کند و لحظاتی از خاتمی خوشم می آید! گروهی دیگر دنبال استفاده ی سیاسی شان هستند و بی منطق ترین آدم هایشان را جلو می فرستند تا فریاد وامصیبتا سر دهند و جیغ بزنند که: "دیدید چه شده، فلانی در فلان لباس با زنی خارجی دست داده". و بعد بگویند که او در ایران هم این کار را کرده ولی انجام دادن این کار در خارج از ایران غیر قابل بخشش است. پنداری دست زنان ایتالیایی خیلی با دست زنان ایرانی متفاوت است و لمس آن حال خاتمی را دگرگون می کند و ایتالیایی بودن شان شنعت کار را بیش تر می کند. جهالت تان از آدمیان دور باد. بشریت راه شما را نابود خواهد کرد.
قبلا بحث کردیم که یک مسلمان در جایگاه خاتمی چه باید بکند. 2 دیدگاه وجود داشت: یکی این که او باید ( در مقابل دست دراز غیر هم جنس غیر محرم اش) دست دهد چون در غیر این صورت عمل او به سان توهین تلقی خواهد شد( دیدگاه من) و دیدگاه دیگر که شخصی به نام sadraa ( که فرهیختگی از کلام اش هویدا بود، چه بد که دیگر پیام نمی گذارد)آن را مطرح می کرد این بود که" او تقریباً خبردار میایستد، و با تعظیمی بسیار ملایم و با لبخند و با احترام میگوید "[من مسلمانام؛] نمیتوانم با شما دست بدهم."" که البته من درک اش نکردم چون باز در چنین حالتی احساس خوبی نمی کنم ( هم چنان معتقدم که توهینی به من می شود) هنگامی که خود را در مقابل چونان فردی فرض می کنم.
حتی فقها هم در مورد حرمت دست دادن نظر یکسانی ندارند. دستوری دینی است که اگر حکمی باعث آسیب رساندن به خودتان یا کلیت دین می شود آن را می شود تعطیل کرد( موقتا). این دستور نزدیکی هایی به استدلال اول دارد. اگر فیلم مونتاژ شده باشد که هیچ. اگر خاتمی چنین کاری کرده باشد( و البته با شهامت هم بگوید و دلیل دینی هم بیاورد) کار او قابل دفاع دینی هست و من شخصا بسیار تعجب می کنم و او را تحسین خواهم کرد. اگر خاتمی درد دین داشته باشد بدترین حالت این است که دست داده باشد و انکار کند( که با توجه به شناخت مان از شرایط ایران و از خاتمی احتمالا این کار را می کند)، که باز هم به گمان من نمی توان گفت که کارش غیر اخلاقی بوده. شاید مشکل او نیست، مشکل ظرف فکری اش است.
پی نوشت: دانشگاه های هر کشور باید در امور فرهنگی- اجتماعی پیشرو باشند. در کشور ما هم دقیقا این گونه است، شبکه ی داخلی دانشگاه تهران وبلاگ ام را فیلتر کرده است. مرگ بر سانسور و سانسور چیان! ( احساساتی شده ام!)
فوتبال این فصل اروپا با ناراحتی ام به پایان رسید، قهرمانی شنیع ترین تیم تاریخ بشریت قلب عاشقان حقیقی فوتبال را قاچ قاچ کرد، از همان قاچ هایی که هنگام مرگ عزیزی بر قلب آدمی وارد می شود. من از این تیم گه متنفرم، چون از فرانکو متنفرم، چون از خاندان های سلطنتی متنفرم. اما همه ی این ها شاید دیگر تکراری باشد، من ازInToRi NeVeShTaN هم بسیار متنفرم و این احمق ها اولین تیمی بودند که دیدم اسم "دنبال توپ دوندگان شان" را این گونه نوشتند. این گونه نوشتن، نشان بیماری روحی نمایش خود است، البته با راهی تهوع آور. روزگاری عاشق کاناوارو، کاپلو و بکهام بودم، از همه گی شان بیزارم.
دهه ی ۶۰: مامور فرانکو به نیمکت بارسلون می رود، بازی با رئال، تیم آقای قصاب. بازیکنان بارسلون به مرگ تهدید می شوند، نتیجه: ۸-۰ .
هیچ گونه ارادتی به بارسلونا ندارم.
این ها را برای چه این جا می نویسم؟
" من به عنوان کسی که مدت ها چپ بوده ام دارم این مقاله را می نویسم. وقایع دنیای امروز شدیدا عجیب است. انسان باید حداقل با خود صادق باشد و اشتباه هایش را در تحلیل بپذیرد. من دیدگاه هایم را صادقانه می گویم، باشد که همگی این گونه صادق شویم و نترسیم از این که به ما مهر عقب افتاده بزنند. این خیلی ساده است که شما که مثلا اسم خود را چپ گذاشته اید تغییرات دنیای امروز را نگاه نکنید و همان حرف های مارکس را تکرار کنید. هم ساده است، هم احمقانه. نمی گویم که مارکس فیلسوف ضعیفی بوده، نه! اتفاقا او بسیار هم قابل احترام است و دوستان من می دانند که من چه قدر دوستش دارم. اما اگر خود او امروز بود بر بسیاری از نظرات اش خط بطلان می کشید، اصلا همه را عوض می کرد. چون نظرات اش می خواست دنیای 150 سال پیش را توضیح دهد، و نه دنیای امروز را، که البته در انجام آن کار هم ناموفق بود. البته قلب او پاک بود، و اشتباه هایش، اشتباه در تحلیل بود- یعنی نیت اش خیر بود. این را باید پذیرفت که دنیا بسیار پیچیده شده و تئوری های مارکس دیگر توانایی تحلیل شرایط امروز جهان را ندارد. ببینید پیشرفت علم را و اقتصاد را. این ها را ساده نگیرید. ما امروز به عصر پساسرمایه داری رسیده ایم و سوسیالیسمی هم رخ نداده است. هرجا هم که تجربه ای به نام سوسیالیسم اتفاق افتاد آن ممالک را به گه کشیده است! ببینید، من بسیاری از احساسات چپ ها را درک می کنم، عدالت خوب است، برابری زیباست! اما صداقت زیباترین است. موهومات را باید کنار گذاشت. بسیاری از مسائل هست که باید پذیرفت که آن ها در تحلیل آن اشتباه کرده اند و می خواهند چیزهایی را نابود کنند که غیر قابل تغییر است. اصلا سوسیالیسم در خود تناقض دارد، زیرا بر پایه ی سرمایه تعریف می شود. این خود تضاد است! چرا عده ای نمی خواهند بپذیرند که حرف های در ظاهر زیبایشان در اصل توخالی و غیر قابل اجرا است؟ و چه بی اخلاقی هایی هم که در زیر این پرچم نشد. امروز را هم که می یبنید! چین کمونیست که به یکی از بال های سرمایه داری تبدیل شده، همه ی چپ ها هم در دنیا دوست جمهوری اسلامی اند یا لیبرال شده اند. چرا؟ چون فهمیده اند که آن تضاد هایی که به آن معتقد بودند اصلا وجود ندارد، اگر هم دارد غیر قابل تغییر است و این ها ذات آفرینش اند. مارکس اگر امروز بود و هنوز نیت اش پاک بود حتما کشیش می شد، چون می فهمید برای نجات بشریت از بحران اخلاقی باید از دین استفاده کرد. یعنی دین ابزار بشریت است برای نجات خود، و همانا این آخرین و تنها شانس بشریت لجام گسیخته ی امروز است. تضاد ما تضاد اخلاق است، این فروپاشی ای است که دارد دنیا را نابود می کند. سفر اورتگا هم این مساله را دوباره نشان داد که چپ های واقعی و زنده ، هم اقتصاد واقعی( و نه تخیلی) را پذیرفته اند، هم واقعا آن دید دگم خود مقابل دین را نادیده گرفته اند و از دست داده اند. وقتی چاوز به احمدی نژاد می گوید که من شیعه هستم، این یعنی چی؟ یعنی عدالت را یافته اند، درد اخلاق دارند و تاریخ آن ها را از توهم جامعه ی سوسیالیستی نجات داده است. این نشان خیلی خوبی است که نشان می دهد که چپ امروز، چپ عدالت است و چپ دموکراسی است و چپ همراه دین است."
به زودی یک جوجه- تفاله ی عالِم سیاست نزدیک جمهوری اسلامی یک چنین خزعبلاتی می گوید!
پی نوشت: دوست بسیار عزیزی با من تماس گرفت و انتقاد کرد از نوشته ام بابت تصویری که از آن مرد نشان داده ام و گفت کسی که می خواهد از روابط آزاد دفاع کند نباید آن مرد را این گونه نشان دهد. دوستان، توجه بفرمائید! من نمی توانم ادعا کنم که مرد جسور ما کار غیر اخلاقی ای کرده است. من دارم عوض شدن استراتژی جمهوری اسلامی را در برخورد با این موضوع نشان می دهم: امروز دیگر لازم نیست که بر غرایز خود سرپوش گذارید، ازدواج موقت، این است آلترناتیو جمهوری اسلامی.
در روزگاری که فعالان کارگری شدیدترین فشار ها را تحمل می کنند، به همت چندین تن از دانشجویان دانشگاه های تهران طرح حمایت از کارگران زندانی در دانشگاه های تهران برگزار می شود که در این جا می توانید در مورد این طرح بیشتر بخوانید. من می خواهم از تجربه ی شخصی در یاری به این طرح و برگزاری آن در دانشکده ی علوم دانشگاه تهران بگویم، دانشکده ای که شاید غیر سیاسی ترین و ناشاد ترین فضا را در دانشگاه تهران داشته باشد.
دیروز میزی را در میان فضای حدودا 500 متر مربعی لابی دانشکده نهادیم و مقدمات کار را فراهم کردیم و کار را آغاز کردم. جو جالبی بود، چون در دانشکده ای این کار را می کردیم که عمیقا ضد سیاسی است! عده ای آمدند، نگاه می کردند به بروشورها و تعجب می کردند. برادری بسیجی امد و از من پرسید که آیا مجوز دارم و به او گفتم که:" نه، دوست عزیز!" بروشوری را که در دست داشت به روی میز پرتاب کرد و رفت که به روسایش خبر دهد. دانش جویان می آمدند، اعلام تعجب می کردند و خوشحالی از این که این طرح در دانشکده شان برگزار می شود. دلیل بازداشت ها را می پرسیدند و هنگامی که به آن ها می گفتم اعلام هم دردی می کردند و می گفتند که خود را در این مبارزات دخیل می دانند. دوستان انجمن اسلامی هم تکه انداختند که" آیا واقعا جز تو کسی نیست که به این ها کمک کند؟" و پاسخ شنیدند که " مسلما از جبهه ی مشارکت و شیخ کروبی کمکی نمی رسد."
ساعتی فعالیتمان را ادامه دادیم تا یکی از ماموران حراست که واقعا مرد شریفی است آمد و باز از من مجوز خواست. به او گفتم که نیازی به مجوز نمی بینم. از من خواست که پیش معاون فرهنگی دانشکده برویم و مجوز بگیریم. او نبود. به اتاق کناری رفتیم که رئیس محترم دانشکده بودند. یکی از بروشور ها را به او نشان داد و داستان را گفت. آقای رئیس( که هم قد عمید زنجانی هستند و خوش تیپ تر) ناگهان برافروخته شد و مجوز خواست. گفتم که ندارم چون نیاز نمی بینم، چون اگر میز نباشد روی زمین هم می شود این کار را کرد! خط اول بروشور را خواند و پرسید که " مال کدوم جنبشی؟!!"( چون جنبش کارگری در خط اول آن بروشور نوشته شده بود) لبخندی زدم. پرسید که دانشجو هستم یا نه و سپس گفت که "علوم جای این کارها نیست." گفتم که " دانشگاه جای این کارهاست و در دانشکده های دیگر هم این طرح برگزار می شود." ایشان باز هم به شکلی کاملا غیر آکادمیک و غیر اخلاقی برخورد کردند و پرسیدند که "حالا جنبش کارگری چیه؟" و من هم به ایشان یاداوری کردم که این کلمه مفهومی جهانی دارند که همه نسبت به آن آگاهی دارند، به خصوص ایشان که در انگلستان دکتری گرفته اند. ایشان عرض کردند که آگاهی ندارند و "تند جمش کن تا ..." و در این جا کمی رفتار آکادمیک کردند و ادامه نداند و سریع از اتاق شان رفتند تا مساله را پیگیری کنند. آن عزیز حراستی هم کلی ایده داد که به قول خودش چگونه آقای رئیس را "بپیچانیم"! چیزی که خیلی جالب بود پشت کار آقای رئیس بود در پیگیری این مساله، با وجود این که جلسه داشتند!
آن چه که برایم خیلی ارزش داشت غیر از یاری در این طرح و حمایت عملی و نه در حد شعار از جنبش کارگری، تلاش اول برای تغییر این فضا بود، و فهماندن این مساله به آقایان که جلوی چشم خودتان جای این کارهاست!