هفته ی پیش هم مامور حراست دانشگاه کرمانشاه به یک دختر که برای تذکر به داخل اتاقی برده بودند تجاوز کردند. خلاصه! بازار امنیت اجتماعی شدیدا داغ است و هر لحظه باید منتظر مصادیق جدید امنیت بود.
خواهران، مواظب باشید مورد حراست قرار نگیرید. با نیت برادرانه گفتم، خود دانی!
هفته ای یکی_ دو روز به کافه می روم، برای برنامه ای مشخص: دیدن دوستی یا خواندن و بحث کردن در مورد یک کتاب با دوستانم. چای می خورم و از آن چه که با دوستانم می گویم اذت می برم. فکر می کردم که نامش کافه نشینی است، در فضایی که سیگار می کشند، مصنوعی ژست می گیرند و ادای روشنفکری در می آورند با "بهمن کوچیک" و خالی بستن در مورد زندگی و کیفیتش. و احساسی نوستالژیک دارد.
اما چند وقتی است که فهمیدم که ابداً این کاره نیستم! کافه نشین ها هم در اجتماع مان قشری اند، آن ها که شکل گذران وقت شان متفاوت است، روز و شب شان را در کافه می گذرانند. و کمی پس از اختیار کردن حرفه ی جدید هر چه برای بیان دارند ارتباطی به کافه دارد: دختری که در فلان کافه دیده است و اکنون با هم اند، فلان بحثی که در کافه کرده اند، دوستی قدیمی که در کافه پیدایش کرده اند، کتابی که آن جا خوانده اند و پک های بی شمارشان بر روی سیگار که برایشان لذیذ است.
می نالند از کافه نشینی، گاهی! که کار دارند اما فعلاً ( و تا چه زمانی معلوم نیست) می خواهند استراحت کنند و با دوستانشان باشند. کافه دار گفته که بحث سیاسی هم برای این ها ممنوع است! ادای خاص بودن می گیرند: کاغدی آتشین را خاموش می کنند و سپس از بودا یاد می کنند که به آن ها توانایی درد نکشیدن داده. از اجتماع می نالند که می خواهد انسان هایی در سطح آن ها را سرکوب کند! البته آن ها مدعی اند که خود اجتماع را ترک کرده اند! همه شان در سطح اند و مدام "چرت و پرت" به هم می بافند. مدام به دیگران فحش می دهند. کسی نمی فهمد که آن ها چه لذتی می برند از گذراندن تمام عمرشان در کافه. اگر دختر مورد نظرشان راه نداد، می توانند هر کاری بکنند.
نگرانی! این تنها لغتی است که هم اکنون به مناسب ترین شکل ممکن حال و احوال شخصی ام را توضیح می دهد. از همه چیز خسته ام. تمام رویاهای نوجوانی ام، هر آن چه که دوست داشتمشان و برای به دست آوردنشان زندگی می کردم امروز بی معنی اند، بی ارزش اند. ای کاش می شد دستم را بالا بگیرم و ... .
نگرانی! در عرصه ی اجتماعی هم نگرانم، نمی دانم که چه اتفاقی دارد می افتد. در دانشگاه ها که امت همیشه در صحنه دوباره راه افتاده اند، نشریه های موهن در پلی تکنیک پیدا می شود و در دانشگاه تهران، استاد زرین کلک( که پدر 70 ساله ی انیمیشن ِ بی مادر ِ ایران می نامندش) به قول نشریه های نزدیک به بسیج "زنجیره عصمت" دختری را می درد. منظور از "زنجیره عصمت" ، "مو" است، نه هیچ جای ناجور دیگری! نشریه ی فلق( جامعه ی اسلامی دانشجویان) در قسمتی از مطلب تراژیک اش می گوید:" هاجر( دختر زنجیر پاره شده) شوکه شده است و در صدای حماقت بار دانشجویان آواری از تصاویر وهم انگیز بر سرش خراب می شود." من می خواهم بدانم که یک ذهن سالم از دست زدن به موی دیگری چه تصویری می تواند در ذهن اش بسازد؟
اتفاقات این قدر سریع دارند می افتند که تحلیل شان سخت شده، استادی گفته : "تا پایان تابستان اتفاقات مهمی در کشورمان می افتد." امیدوارم این وسط مردم کمتر آسیب ببینند.
راستی، همیشه فرانسه را دوست داشتم، به خاطر می 68، کمون پاریس، انقلاب کبیر، سارتر، فوکو، دولوز و ... . همیشه فکر می کردم که از لحاظ سطح شعور عمومی باید در دنیا اول باشند، اما اشباه می کردم! مورد عنایات بادا این آگاهی ای که 5 سال پیش "لوپن" را ساخت و امسال "سارکوزی" فاشیست ( این یکی دیگر واقعا فاشیست است) را رییس جمهور می کند. مرتیکه می خواهد وزارت "مهاجرت و هویت ملی" تاسیس کند! فرانسه! خاک... .
آن جا فرانسه است، این جا ایران. احمدی نژاد خیلی هم به نسبت بد نیست.
چشمانش عجب شهوت بیمارگونه ای داشت آن گاه که به دنبال صید دخترک زیبارو بود. چه خوب که تنهایی نمی توانست "دغ دلی اش" را خالی کند. خدا به او کم لطفی کرده، شاید کمبود نعمات در چهره یا مغز.
بحثی که این جا می خواهم بیان کنم به نظر خودم بسیار مهم است و ارزش اش را دارد که از این تریبون کوچک ام بیان اش کنم. این بحث در بین دوستانم شکل گرفت و درگیری های جدید در اینترنت بین آنان که خود را چپ می دانند مرا مصمم کرد که این بحث را این جا بیان کنم.
متاسفانه آن صدایی که قدرت بیشتر را در بین به اصطلاح "چپ" های ایرانی دارد صدایی "مثلا" انقلابی است، آن هایی که می اندیشند به زودی با یک جماعت 50 نفره می توانند انقلاب سوسیالیستی بکنند و قدرت سیاسی را تصرف بکنند. گاهی اوقات که تحلیل های اینان را از شرایط امروز کشور و شرایط جهانی می خوانم شدیدا دچار شک می شوم که آیا واقعا اینان در همان دنیایی می زیند که من هم در آنم؟ بازوی تبلیغاتی این جماعت هم بیشتر "حزب کمونیست کارگری" است( و گروهی هم از آن جدایند) که اعمال غیر دموکراتیک و تا حدودی احمقانه ی آن ها در کنفرانس برلین از نقاط آغاز حمله ی حاکمیت به اصلاح طلبان بود( که البته شاید برای آن ها اتفاقی میمون باشد). این حزب اصولا در خارج از ایران نقش یک گروه فشار را بازی می کند و در ایران هم هیچ اثر مشهودی ندارد، هر چند که مدعی است که هزاران عضو و کادر دارد. آن چه که در گفتار بسیاری از چپ های ایرانی دیده می شود این است که کماکان اعلام می کنند که برنامه ی آن ها، تصرف قدرت سیاسی با انقلاب سوسیالیستی است. چه سخن نابخردانه ای!
سعی می کنم که دقیق پیش بروم و از موضع چپ هم نقد کنم. این جماعت خود را یگانه سوسیالیست های دنیا می دانند و دیگران را سراسر اولترا راست و یا خورده بورژوا می دانند. از دل این ادعاها فقط حاشیه نشینی در جهان واقعی به بار می آید و تمام پتانسیل های چپ ها نیز از بین می رود، چون دافعه ی این ها بیش از جاذبه شان است.
یک بار دیگر برای ادامه ی سخن ادعایم را تکرار می کنم: اگر کسی در روزگار فعلی از انقلاب سوسیالیستی در ایران سخن بگوید سخن بیهوده ای گفته( دارم فرض می کنم که این سخن یک وقتی عملی شدنی است، در آن هم می شود بعدا بحث کرد). من نمی فهمم با شرایط کنونی کارگران در ایران( و هنگامی که از کارگران نام می برم به مفهوم طبقه ای اجتماعی است) که حتی نمی توانند که یک تشکل مستقل از خود داشته باشند چگونه بعضی می خواهند که انقلاب سوسیالیستی بکنند؟ (جالب است، دقت کنید، می خواهند انقلاب بکنند)به نظر من وظیفه ی چپ ها این است که باید مشخصه های قدرت یابی و هویت یابی کارگران را پیش ببرند یعنی در راستای آن عمل کنند و حتما مهم ترین آن ها " تشکل یابی" کارگران است. این مساله که از نکاتی بی معنی در صحنه ی سیاسی ایران صحبت کرد یا فقط خود را چپ دانست و دیگران را مرتد، دردی از ما دوا نمی کند! اگر این لفظ یا هر لفظ دیگری را هم خیلی دوست دارید باشد، برای خودتان! تنها شما و گروه قلیلتان چپ هستید! اکنون چه؟ چه کار می توانید بکنید؟ ما شما را آزاد می گذاریم تا انقلاب کنید! تنها نتیجه ی حرف های بیهوده زدن، بی عملی در اجتماع است.